نفس مامان پسر بابانفس مامان پسر بابا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

محمد فرهام داودی

سفر مشهد

قرار 26 بهمن ماه بریم مشهد خیلی وقت قراره بریم اما قسمت نشد اما این ماه دیگه داریم میریم ساعت 10/30 پرواز داریم           هوا هم بارونی با یه تاخیر یک ساعته حرکت کردیم و ساعت 1 رسیدم به فرودگاه مشهد و ساعت 2 هم رسیدیم هتل کریم خان شما هم تا رسیدن به هتل بیدار بودی من بعد از استراحت رفتم زیارت و برای نماز صبح برگشتم صبح روز بعد شما و بابایی هم همراه من روانه صحن شدید و توی مسیر هم یه عکس از شما با بارگاه امام رضا انداختیم   این هم پسری و پدر داخل حیاط حرم   ...
25 شهريور 1391

دوباره سفر شمال

بیست و چهارم شهریوره قراره دوباره بریم شمال اما ا ین بار اگه گفتین کجا       دشت دشت کدوم دشت بیاین بیاین کلاردشت بعد طی کردن راه زیبای جاده چالوس به خود چالوس رسیدم و پسری هم کلی آب بازی کرد خیلی شمال رو دوست داره اینش به مامانش رفته بعداز بازی پسر به سمت مرزن آباد حرکت کردیم و اونجا با مامان  جون و عمو جعفر راهی کلار دشت شدیم توی راه شما حالت خیلی بد شد چون ماشین و حرکتش باعث تهوع و سرگیجه شما میشه خلاصه بعد از رسیدن و استراحت قرار شد که صبح به سمت عباس آباد برای شنا حرکت کنیم جای همه خالی خیلی خوش گذشت   جنگلهای بین میسر کلاردشت و عباس آباد   ری  ...
25 شهريور 1391

اولین سفر

بعد از مدتها تونستیم بریم سفر اونم کجاااااااااااااااااااااااااااا به به شمال دو سالی هست که جایی نرفتیم   خیلی خوشحاله داره میره روی سبد ظرفها همش داره از خوشحالی جیغ می کشه ساعت 11 صبح راه افتادیم و آروم آروم به سمت باغ لاله که من عاشق این باغ و لاله هاش هستم   بعداز دیدن باغ و انداختن کلی عکس به سمت چالوس حرکت کردیم و ساعت 5 بود که رسیدیم تو این مدت هم شما اصلا اذیت نکردی برای ما تعجب داشت که تو ماشین گریه نکردی   بعد ازستراحت قراره که بریم لب دریا واسه آب بازی پسر وای چه ذوقی کردی وقتی آب رو دیدی همش تو آب بودی دلت نمی خواست که بیرون بیایی و همش همراه بابایی جلو میرفتی همه لباسات هم خیس شده بود ...
25 شهريور 1391

مسابقه رویایی شیرین

  مسابقه رویای زیبا مهلت تا ٢٣َ شهریور   وقت زیادی نداریم دوستای گلم زود بیاین مابه رای شما احتیاج داریم     شماره عکس 42         این هم لینک مسابقه ممنون از رای دهندگان عزیز   lavashak.niniweblog.com/post36.php       ...
25 شهريور 1391

خسته که نمی شیییییییی

پنج شبه بعد از ظهر به سمت طالقان حرکت کردیم اما شما از صبح که بیدار شده بودی همش تکرار می کردی که مامان میریم پیش (داوا) گاوا من هم میگفتم آره اما دوباره تکرار می کردی طالدون خیلی دوست داری بری وقتی اسم طالقان میاد خیلی لذت می بری       نزدیکهای غروب بود که رسیدیم اما خیلی خسته بودیم چون شما توی راه خیلی بابایی رو اذیت کردی همش بغلش بودی و نمی خواستی بغل من باشی من هم به جای بابایی داشتم رانندگی می کردم که شما حسابی بغل بابایی  خودت رو لوس کنی زمانی که رسیدیم شما خواب بودی اما وقتی که صدای مامان بزرگ رو شنیدی بیدار شدی و بلافاصله سراغ عمو حسن وگاوها رو  گرفتی خلاصه ای...
20 شهريور 1391

لغت نامه محمد فرهام

    فرمان ماشین=بچرخون       دوچرخه= دوچرحه         تشنمه=دشنمه               بگیر=بده                              قطار =دتار            قان قان=دان دان اسکوتر=اسوتر              لواشک=لتاشک      &...
12 شهريور 1391

عکس آتلیه

  عکس های آتلیه عسل مامان داشتیم می رفتیم عروسی خاله آرزو (دختر دایی بابا محسن) خیلی خوشتیپه درسته کپل مامان دوست دارم خیلی عسلی خودت می دونی عاشقتم وقتی بابایی عکس رو دید  کلی حال کرد و به پسرش افتخار          این ژست رو هم خود حضرت عالی درخواست کردی و عکاس محترم هم اجابت     اگه یه مقدار کیفیت عکس ها پایین اومده چون هجمش خیلی بالا بود و مجبوربودیم خیلی کم کنیم ...
5 شهريور 1391