نفس مامان پسر بابانفس مامان پسر بابا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

محمد فرهام داودی

خط نوشته های ذهن محمد فرهام

 بعد از نقاشی کشیدن روی دست و پاهات رسیدی به فرشهای خونه مبلها رو از قلم نینداختی دیدم که داری پیشرفت می کنی و پاستل ها از دستت نمی افتند تصمیم گرفتم که روی در کمد دیواری اتاقت کاغذ بچسبونم شاید یه مقدار تخلیه بشه اون ذهن خط دارت از دیروز که این کار رو انجام دادم کلی خط کشیدی اما نگران پاستل ها هستم که مواد دارن و همش توی دستای تپلت دارن اینور و اونور می رن و رنگ میبازن به دستات   این هم کار دستی و خط های ذهنت  به اضافه گل روی پسرمامان     ا ین هم سرامیک های جلوی آشپز خونه که شما طرح ذهنتو روش خالی کردی وقتی که از کاغذ دیواری کمد خسته شدی اومدی...
2 مهر 1391

بابا جونی تولد مبارک

امروز 31 فروردین  تولد بابا محسن اولی باری که شما هم حضور داری   چون تولد بابایی و عمو جفعر باهم سه روز فرق داره هرسال خون یه کدوم تولد بگیریم امسال هم نوبت خاله جونه خیلی خوب بود شما همش در حال بازی بودی مدام با عمو طفلکی عمو دیگه خسته شده بود ...
2 مهر 1391

نقاشی

دوشنبه شب سه نفری عازم درمانگاه شدیم تا مامانی بره آمپولشو تزریق کنه از اونجایی که محمد فرهام هم دوست داشت کنار من باشه و کنار بابا محسن نمی موند و بی تابی می کرد یکی از پرسنل که اونجا نشسته بود و اوصاف ما رو دید به محمد فرهام گفت که بیا پیش عمو تا با هم نقاشی کنیم شما هم از خدا خواسته سریع رفتی کنارش نشستی و شروع به نقاشی کردی بابا محسن هم فرصت رو غنیمت شمرد و یه عکس از پسرک نقاش انداخت   پسرگلم دوست داریم             ...
30 شهريور 1391

اصفهان

چهار شنبه صبح زود همراه بابا جونی و مامان جون و خاله ها و عمو جفعر به سمت اصفهان زیبا حرکت کردیم میون راه که پسری دید عمو عینک آفتابی رو به چشم زد شروع به گریه کرد اون هم از نوع شدید که عینک می خواد  (عینک خودش رو از وسط دو نیم کرده بود) قرار بود که شب قبل براش تهیه کنم اما فرصت نشد و یکسره به مامانی می گفت بخر بخر دول دادی(قول دادی)   عمویی هم مجبور شد که کل کرج رو بگرده تا بتونه یه عینک فروشی باز رو توی روز تعطیل پیدا کنه زمانی که یه عینک فروشی باز دیدیم محمد فرهام باز ذوق اومد بغل مامانی و گفت بریم بخریم مامانی هم که دلش نمی اومد که چشم پسری اذیت بشه سریع یه عینک خوشگل براش  خرید اونهم از انتخاب مامان راضی ب...
29 شهريور 1391

تولد دو سالگی

  تولد تولد بیاین بیاین تولد فرهام جونم دنیا اومد         قراره امسال تولد شما رو خونه خاله جون بگیریم اونجا از نظر فضا خیلی بزرگتر از  خونه ماست و بهتر میشه پذیرایی کرد و وسایل رو چید امیدوارم که 120 ساله بشی پسر گلم  از اونجایی که شما اصلا از شلوغی خوشت میاد و ما هم نزدیک به 50 نفر میهمان داشتیم شما خیلی خوب نبودی تا یه مقدار به محیط عادت کردی و زمان بریدن کیک هم نزاشتی  که من کیک روببرم و خودت رو با گریه روی زمین انداختی و می گفتی بزاریم که با انگشت کیک بخوری   محمد فرهام و کیک که شکل تاس درست شده     محمدفرهام و پریناز  دخ...
26 شهريور 1391

تولد یک سالگی یکی یدونه پسل خونه

تولد تولد تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی اشک شادی شمع و نگاه کن که واست می چکه چکه چکه کام هم رو بیا شیرین کن بیا کیک رو ببر تکه تکه در جشن تولد عزیزم همه انگشترن تو نگینی نگاه کن هدیه هارو نگاه بادبادکارو ببین رقصون و رنگی عجب شب قشنگی تولد یکسالگی پسرم با حضور ماماجون و باباجون و خاله هاو خاله مریم و عمو جعفر مامان مرضیه و بابا محسن و با حضور پر شور میهمان اصلی ما محمد فرهام عزیز برگزار شد عکس خوشگل شما با موتور روی کیک داده شده   ما نتونستیم عکس زیادی داشته باشیم همون تعداد هم قابل نمایش نیست برای شام سلاد اولویه و کشک بادمجا...
26 شهريور 1391

مسابقه

آخ جون آخ جون نی نی ها بیایین محمد فرهام نازم برنده شد زمانی که رفتم توی وب مسابقه دیدم پسری نفر سوم شده خیلی خوشحال شدم اصلا جایزه مسابقه برام مهم نبود این که پسری سوم شده بود برام خیلی ارزش داشت به مامانی صدآفرین می گم با تبلیغ زیادش باعث برنده شدن پسری شد مامان قربون خوابیدنت بشه   این اولین مسابقه شما بود امیدوارم که توی تمام زندگی موفق و پیروز باشی پسر گلم دوسسسسسسسسست دارم عشقم ...
25 شهريور 1391