نفس مامان پسر بابانفس مامان پسر بابا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره

محمد فرهام داودی

میهمانی حضرت قاسم

دیروز عصر خوب قسمت ما شد که بریم سفره حضرت قاسم (خونه عروس عمه بود ) خیلی خوب بود کلی تدارک دیده بود و محمد فرهام هم حسابی محو تماشای سفره ای شده بود که برای حضرت قاسم انداخته بودن بعد از خواندن زیارت عاشورا و مرثیه و بقیه عزاداری از وسایل داخل سفره هم به ما تعارف کردن مراسم خیلی خوبی شده بود خدایا  همه نی نی های ما رو پیرو حسین و اهل بیتش قرار بده   این عکس حنایی که به شکل گل تزئین کرده بودن این هم عکس سفره   ...
6 آذر 1391

تعطیلات

طبق قرار قبلی  قرار بود که بابامحسن پنج شنبه دوباره بره طالقان ماهم خونه مامان جون باشیم اما مادر دوستش فوت کرد و مجبور شد چهارشنبه صبح بره بابایی رفت و ما هم تنها موندیم حوصله رفتن خونه مامان جون رو هم نداشتم اما شب رو هم نمی تونستم تنها بمونم به خاله ملیحه زنگ زدم و گفتم که بیاد پیش ما و با ما باشه خاله هم اجابت کرد دو شب خاله پیش ما موند و به محمدفرهام هم خیلی بهش خوش میگذشت البته یادم رفت ما هم پنج شنبه ظهر نهار رفتم خونه مامان جون  نهار قورمه سبزی بود که محمد فرهام عاشقشه جمعه صبح هم قرار بود که بریم همایش حضرت علی اصغر رفتیم اما دیر رسیدیم و مراسم تموم شده بود اونقدر ترافیک بود و کلی از را...
3 آذر 1391

بازم کولیک

دیشب نزدیکهای ساعت 11 بود که طبق شبهای قبل محمد فرهام رو خوابوندم ساعت یک ربع به یک نیمه شب با صدای گریه شدید محمدفرهام از خواب پریدم کلی ترسیده بودم دیدم که گریه پسری بند نمیاد بغلش کردم گفتم شاید خواب بد دیده اما انگار از خواب دیدن هم نبود بابا محسن هم بلند شد بود اما هرچی سعی می کردیم نمی تونستیم آرومش کنیم همینطور گریه می کرد از شدت درد توی بغل می چرخید خیلی ترسیده بودم اما یکدفعه یادم افتاد که شاید دوباره کولیک محمدفرهام عود کرده باشه دیدیم که بله دوباره دل دردهای شبونه شروع شده احساس کردم مال غذای شب باشه چون همراه غذا یه مقدار شور خورده بود اما بابایی گفت که یه نوع ویروسه مثل اینکه این ویروس ها هم نمی خوا...
28 آبان 1391

سلمونیییییییی

پنجشنبه ظهر بابا محسن دوباره تنهایی رفت طالقان که به گاوداری و عمو  حسن سربزنه و یه مقدار کمکش کنه محمدفرهام هم با کلی گریه از بابا جدا شد و ...... ما هم رفتیم خونه مامان جون و اونجا موندیم جمعه صبح هم باباجون داشت می رفت آرایشگاه که یکدفعه من هم گفتم میشه محمد فرهام رو هم ببریم موهاش خیلی بلند شده و می خوام اینبار ببرم آرایشگاه که ترسش هم بریزه به بابا محسن زنگ زدم و هماهنگ شدم و باباجون ومن و محمدفرهام رفتیم می دونستم که بدون من راضی نمی شه که بره خلاصه زمانی که واردشدیم عمو سلمونی گفت که من فکر نمی کنم که ایشون بشینه من هم که خودم می دونستم گفتم بله ما یک و نیم سالی هست که نبردیمش و خودم موهاشو اصلاح می کنم بار آخری که بردیم ...
27 آبان 1391