نفس مامان پسر بابانفس مامان پسر بابا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه سن داره

محمد فرهام داودی

شب قدر

1391/5/23 5:08
نویسنده : مامان مرضیه
356 بازدید
اشتراک گذاری

واسه شب قدر و انجام احیای شب بیست و یکم ماه مبارک همراه خاله ملیحه و نگاری و مامان جون رفته بودم مسجد  که اونجا شما حسابی دور زدی و بعد از خاموش کردن چراغ هام که میگفتی الان لالا

نزدیکای ساعت 12 شما به قول خودت لالا کردی و من مجبورشدم روی زمین بخوابونمت اما چون همه در رفت و امد بودن و یه سری هم باید از روی شما رد می شدن

 

ن

مجبور شدم یه ساعت بعد از خوابیدن شما برگشتم خونه دلیل دیگه ای هم  داشت که باید سحر بلند می شدم و شما هم که صبح هر ساعتی بلندمی شدی خواب تعطیل بود و من هم سردرد می گرفتم

خاله میلحه خیلی اسرار کرد که بمونم اما من برگشتم و خاله هم برای ساعت 4 صبح اومد سحر رو با هم بودیم بابا محسن هم طبق معمول رفته بود طالقان و من و شما تنها بودیم

خاله می گفت که قصد داره تا ساعت 12 بخوابه اما طبق گفته های من که بیداری شما با بیداری همه برابر خاله باورش نمی شد

از صبح  که ساعت 8/45 بیدار شدی نزاشتی خاله بنده خدا که تا ساعت 6 بیدار بود چشم روی هم بزاره و طفلی حالش حسابی بد شده بود جوری که نزدیکای ظهر می گفت احتمالا روزشو بخوره اما انیطور نشد

اما بعد از ظهر شد دیدم که خاله حسابی حالش بهم خورد و مجبور شد که روزشو بشکونه

طفلی از معده درد گریه می کرد

همزمان من هم روز بیست ویکم مامان جون و خاله مریم اینها رو واسه افطار دعوت کرده بودم طبق هر سال یه مقدار هم آش نذری درست کرده بودم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

آرزوی من
23 مرداد 91 5:18
شیطونی ازش فوران میکنه ماشالا چه نازم هست شیطون خان