نفس مامان پسر بابانفس مامان پسر بابا، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 3 روز سن داره

محمد فرهام داودی

بهمن 89

11/7 بعد از ویزیت ماهانه دکتر گفت که میتونی بعداز هر وعده غذایی بهت چهار قاشق ماست بخوری موز رو هم میتونم به شما بدم  تازگی ها پاهای کوچیکت رو باز می کنی که بایستی    زمانی که من با تلفن صحبت می کنم شما هم سعی می کنی که سیم رو از جا بکنی   دیروز هم هفت ماهگی شما تمام شد  این هم چند تا عکس دیگه از ملوس مامان          این عکس تو ی رستوران بوف (کوهسار )   ...
4 شهريور 1391

پاهای کوچیکت

امروز بعد از ویزیت ماهانه دکتر نیک جو89/11/28 گفت    که هنوز پاهای شما ضعیفه و نمی تونی روی پاها کامل بایستی وسریع میشینی به این دلیل که کمود ویتامین D3 داری برای شما دوتا آمپول داد و گفت که بعد از تزریق اولی دومی رو 8 هفته بعد   ...
4 شهريور 1391

اولین قدم

٩٠/٠١/١٨ امروز تونستی چند قدم رو با کمک میز حرکت کنی خیلی خوشحال بودی ماهم همینطور خلاصه بعد از تزریق آمپول ها خیلی پاهای کوچولوت بهتر و قویتر شده بودن ...
4 شهريور 1391

عکس های مرداد ماه 91

یییه تعداد از عکس های مرداد ماه رو برای پسری  میزارم   اوایل ماه مبارک بود یه مقدار سبزی آش گرفته بودم و شما هم خواستی کمک کنی با سبزی  خردکن کوچولو اومدی و گفتی محمد فرهام کمک کنه مامانی هم گفت حتما این هم عکس از زمان استراحت حضرت عالی         ...
31 مرداد 1391

خلاقیت

سلام سلام یه خبر  خوب این روزها پسری خیلی بهتر و بیشتر باخونه سازی ها بازی می کنه و میتونه یه چیزایی که شبیه به ساختن درست کنه خلاصه خودش هم خیلی آرومتر از روزهای گذشته شده چند تا عکس از ساخته های پسری انداختم میزارم که حالشو ببره   راستی فراموش کردم این پست رو که شما نزدیک به سه ماهی هست که میتونی کاملا تا بیست بشمری و به انگلیسی تا 10 خودت هم از خوندن خیلی لذت می بری   ...
24 مرداد 1391

سالروز عشقمون

امروز یه روزه یه روز یه روزه خاصه امروز اون روزی که منو عشقم زندگی جدیدمون رو شروع کردیم     الان هم از این شروع زیبا پنج سال می گذره     یه پسر گل هم این روز رو برای سومین سال داره کنارمون جشن میگیره         از اینکه هر دو عشق و کنار خودم  دارم احساس خوبی دارم   این سبد گل زیبا تقدیم نگاه زیبای تو گل من دوست دارم   از اینکه همیشه همراهمی ممنونم از اینکه مثل کوه با استقامت از من حمایت می کنی ازت ممنونم که دنیای منی از حمایت های بی دریغت ممنون دوست دارم عزیزم دوست دارم می ...
23 مرداد 1391

شب قدر

واسه شب قدر و انجام احیای شب بیست و یکم ماه مبارک همراه خاله ملیحه و نگاری و مامان جون رفته بودم مسجد  که اونجا شما حسابی دور زدی و بعد از خاموش کردن چراغ هام که میگفتی الان لالا نزدیکای ساعت 12 شما به قول خودت لالا کردی و من مجبورشدم روی زمین بخوابونمت اما چون همه در رفت و امد بودن و یه سری هم باید از روی شما رد می شدن   مجبور شدم یه ساعت بعد از خوابیدن شما برگشتم خونه دلیل دیگه ای هم  داشت که باید سحر بلند می شدم و شما هم که صبح هر ساعتی بلندمی شدی خواب تعطیل بود و من هم سردرد می گرفتم خاله میلحه خیلی اسرار کرد که بمونم اما من برگشتم و خاله هم برای ساعت 4 صبح اومد سحر رو با هم بودیم بابا محسن هم طبق ...
23 مرداد 1391

بیدار باش پسرخان

این اولین ماه رمضانی هست که شما هم میتونی همراه من بلند شی و سحر کنارم باشی اولین جمعه ماه رمضان بود که ................. با زنگ موبایلم بیدار شدی و خواستی که کنارم باشی من هم هر چقدر سعی کردم بی فایده بود و شما هم نخواستی که دوباره بخوابی  و خودت رو لوس کردی و به مامان گفتی عزیزم نازی نازی من هم دلم سوخت و شما رو هم بلند کردم شما هم بلافاصله با کامیون مشغول بازی شدی اصلا انگار نه انگار که ساعت 3/30 صبحه زمانی که دیدی مامان داره غذا می خوره شما هم دهانت رو باز کردی و گفتی دذا(غذا) مامان هم به شما غذا می داد .   بعد هم در خواست رانی کردی من هم به شما رانی دادم وقتی ک...
21 مرداد 1391