اصفهان
چهار شنبه صبح زود همراه بابا جونی و مامان جون و خاله ها و عمو جفعر به سمت اصفهان زیبا حرکت کردیم میون راه که پسری دید عمو عینک آفتابی رو به چشم زد شروع به گریه کرد اون هم از نوع شدید که عینک می خواد (عینک خودش رو از وسط دو نیم کرده بود) قرار بود که شب قبل براش تهیه کنم اما فرصت نشد و یکسره به مامانی می گفت بخر بخر دول دادی(قول دادی) عمویی هم مجبور شد که کل کرج رو بگرده تا بتونه یه عینک فروشی باز رو توی روز تعطیل پیدا کنه زمانی که یه عینک فروشی باز دیدیم محمد فرهام باز ذوق اومد بغل مامانی و گفت بریم بخریم مامانی هم که دلش نمی اومد که چشم پسری اذیت بشه سریع یه عینک خوشگل براش خرید اونهم از انتخاب مامان راضی ب...










